We RuN ThE NiGhT

only GOD known im ...

من به دنبال توام یکی دیگه دنبال منه 
تو به دنبال کسی هستی که نارو می‌زنه 

ما همه مثل همیم ما همه سرگردونیم 
اونی که عاشقه رو از خودمون می‌رونیم
عشق‌مون کنارمون هست ولی نمی‌دونیم 

اما یه روز میرسه به خودمون برگردیم 
روزی که از همه‌ی آدمکا دل‌سردیم 
قدر لحظه‌های باهم بودن‌و می‌فهمیم 
وقتی که دیر میشه می‌فهمیم چقد بد کردیم 

چی میشه باهم بمونیم خالق افسانه‌ها شیم 
میون رابطه‌هامون دنبال چیزی نباشیم 

کاش بذاریم کینه‌ها از توی قلبامون بره 
از ما که چیزی نمی‌مونه به جز یک خاطره 

عمر ما کوتاه‌تر از اونه که با هم بد بشیم 
کاش بتونیم راه عاشق بودن‌و بلد بشیم 

چی میشه باهم بمونیم خالق افسانه‌ها شیم 
میون رابطه‌هامون دنبال چیزی نباشیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

 

نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی

و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .

 

* * * * * *
* * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چگونه دست دلم را بگیرم ودر کنار

دلتنگیهایم قدم بزنم

در این خیابان

که پر از چراغ و چشمک ماشینهاست

...نه آقایان:

مسیر من با شما یکی نیست

از سرعت خود نکاهید

من آداب دلبری را نمی دانم

 

* * * * * *
* * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

خدایا

این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند

فکری کن

اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

همیشه منتظر کسی باش

که تو رو با همه ی
دیوونگیت و خل بازیات قبول داشته باشه

و تو رو به همه نشون بده و بگه:

این دیوونه خل.....
عشق منه
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

 

منو ببخش تنهام نزار
برای آخرین بار
تنهام نزار
بی من نرو
نگو خدانگهدار
.
 
.
اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شم
اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر
بزرگ نبود
.
 
.
برام بمون
بهونه باش برای دل سپردن
بزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن
.
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم
منو ببخش فقط منو ببخش
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریهگریه

گریه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت؛ اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند و هر کدام مشغول زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غم‌خوار زن و شوهر پیر معرفی و از آن‌ها مراقبت می‌کرد؛ اما در عین حال دائم بر سر آن‌ها منت می‌گذاشت و در مورد بی‌وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می‌کرد و خودش را بهترین و دلسوزترین دوست و یاور می‌دانست.

 کم کم حال پیرمرد دگرگون شد و باغبان جوان ترسید که زحماتش هدر رود به همین خاطر مدام به پیرمرد فشار می‌آورد که بابت زحماتش بخشی از باغ و طویله را به نام او کند؛ اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می‌دانست از این کار طفره می‌رفت و در نتیجه اهانت و بدگویی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت می‌گرفت. سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد. باغبان جوان که حرص تصاحب طویله و باغ، او را دیوانه کرده بود نسبت به بیماری مادرش بی‌اعتنایی می‌کرد و می‌گفت که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد و باید بقیه بچه‌ها از او نگهداری کنند. مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی‌رفت و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می‌رساندند تا بهبود یابد.

یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک خواست. شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان، به شدت تحلیل رفته است. شیوانا کمی حرف‌های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت: “تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی و در عین حال از سفره همین آدم‌ها تغذیه می‌کردی. اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می‌کردند حقوق آن شخص مقدار مشخصی می‌شد و بدون اینکه از زخم زبان‌های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند می‌توانستند از مراقبت‌های یک فرد مناسب بهره ببرند.” سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت: “این سکه‌ها بابت زحمت شش ماهه‌ی تو. بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری. قیمت طویله و باغ هم چند صد برابر زحمت توست و دلیلی ندارد که این مرد آن‌ها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهد.”

باغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت: “این درست نیست! بچه‌های این مرد و زن خیلی بی‌وفا و پست هستند. آن‌ها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کرده‌اند و پی زندگی خودشان رفته‌اند و این من بودم که خودم را خوار و حقیر کردم و شش ماه از آن‌ها مراقبت کردم. پس من از فرزندان آن‌ها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق‌ترم!”

شیوانا لبخندی زد و گفت: “وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند. در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی و وقتی خودشان همگی این جا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی. در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد. همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است. تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی‌وفا و طویله نباش. این‌ها شخصی را برای این کار استخدام خواهندکرد. سکه‌هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن. با بقیه پول‌ها هم طویله‌ای کوچک برای خودت دست و پا کن و بی‌جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش، آن‌ها که محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می‌کنند و پی کار خود می‌روند،  محبت منت‌دار و هدف‌دار تو در قبال پدر و مادرشان را نیز به راحتی به فراموشی می‌سپارند.”........

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

 پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

من دیگه خسته شدم بس که چشام خیسه و نم
خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس که شکستم از خودی
توی آیینه خیره شم بگم به چشمام چی شدی؟

 

خسته‌م از حرفای خوب و بی سر و ته، بی‌ثمر
حسرت یه عمر رفته، عقده‌های تازه‌تر

متنفرم از آدمای بی‌مغز و شلوغ
از کتابایی با اسمای قشنگ، متن دروغ

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی
این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی

بات می‌جنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

همه از عشق میگن و باز آبروشو می‌برن
عقل کل نشون میدن، از خودشون بی‌خبرن

مد شده حرفای پوچ و گنده و بی سر و دست
بگو تا کی باید این نمایش‌و دید و نشست

وقتی حتا نمیخوای بازی کنی بازیت میدن
حتا میخوای خودتم که باشی باز نمیذارن

همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد
من دیگه داره از این بازی سیرک بدم میاد

هر چقد زانو زدیم، راه اومدیم دیگه بسه
هرچقد خرد شدیم و دم نزدیم دیگه بسه

عاشق و عارف و درویش و من و تو و خدا
رو به روت وایمیسیم و باهم می‌خونیم هم‌صدا

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی
این بار ایستادیم تا آخرش با کفش آهنی

بات می‌جنگیم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد

نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها

نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است

 

تو می‌مانی در آواز پرستوهای آزاد و رها
آن سوی هر دیوار تو می‌خوانی بهاران با ترنم‌های هر باران

تو می‌بینی گل زیبای باورهای نابت، غنچه خواهد کرد
نهال پاک ایمانت، دوباره سبز خواهد شد
نسیم صبح، عطر آن سلام مهربانت هدیه خواهد داد
و با امواج دریا بوسه بر دستان ساحل میزنی با عشق

تو را با مرگ کاری نیست
تو، خاموشی نخواهی یافت

الهی روح زیبا در بدن داری
تو نامیرای جاویدی

تو در هر شعله می‌مانی تو در هر کوچه باغ عاشقی
با مهر می‌خوانی
و آواز تو راحتی سکوتت رالبان مردمان شهر، می‌بوسد

دوباره عشق می‌جوشدتو چون نوری
سیاهی می‌رود،اما تو می‌مانی ...

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت