We RuN ThE NiGhT

only GOD known im ...

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی 
عجب شاخه گل‌وار به پایم شکستی 

قلم زد نگاهت به نقش‌آفرینی 
که صورتگری را نبود این چنینی 

 

پریزاد عشق‌و مه‌آسا کشیدی 
خدا را به شور تماشا کشیدی 

تو دونسته بودی چه خوش‌باورم من 
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من 

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی‌تاب 
تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب 

قسم خوردی بر ماه که عاشق‌ترینی 
توی جمع عاشق، تو صادق‌ترینی 

همون لحظه ابری رخ ماه‌و آشفت 
به خود گفتم ای وای! مبادا دروغ گفت 

گذشت روزگاری از اون لحظه‌ی ناب 
که معراج دل بود به درگاه مهتاب 

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم 
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم 

تو از این شکستن خبر داری یا نه 
هنوز شور عشق‌و به سر داری یا نه 

هنوزم تو شب‌هات اگه ماه‌و داری 
من اون ماه‌و دادم به تو یادگاری 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳۱ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

برفها آب شده بود و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. کم‌کم اهالی دهکده می‌توانستند از خانه‌هایشان بیرون بیایند،  از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان لذت برده و در مزارع به کشت و زرع بپردازند. در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می‌کرد، پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می‌کند.

شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت: “اکنون که بهار است و این بچه‌ها درحال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه‌ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه‌ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی‌های ایام سرما، به این بچه‌ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان‌های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند.”

پیرمرد اعتراض کرد و گفت: “اما زمستان سختی بود!”

شیوانا با لبخند گفت: “ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن.”

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

 برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

 درآن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان
کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:

 

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید :آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:
نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

 قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.گریه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

قلبلطفا به ادامه مطلب برین و همه عکس ها رو ببینین و نظراتونو درباره این کوچولو های ناز بگین ... نظراتون خیلی برام مهمه ماچفرشته

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻔﻦ : ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ، ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ . ﭼﻄﻮﺭﯼ ﻋﺴﻞ؟ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ... ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ ... ﺑﻮﺱ ﺑﻮﺱ ﺑﻮﺱ

ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻔﻦ: ﺑﻨﺎﻝ ... ﺑﻮﺯﯾﻨﻪ ﻣﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺳﺎﻋﺖ
ﭼﻬﺎﺭ ﻣﯿﺎﯼ؟
ﺩ ﮔﻤﺸﻮ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻔﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺮﻩ ﺧﺮ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﻄﻊ ﮐﺮدن تلفن

ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ: ﻭﺍﻩ ﻭﺍﻩ ﻭﺍﻩ !!! ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﯾﮑﺒﯿﺮﯾﻪ ﺑﯽ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﭼﻪ ﺧﻮﺩﺷﻢﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﺍﻩ ﺍﻩ ﺍﻩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﻣﺎﻍ ﻓﯿﻞ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺣﺎﻟﻤﻮ ﺑﻬﻢ ﺯﺩ
ﭘﺴﺮﻫﺎ:
ﺑﺎﺑﺎ ﻋﺠﺐ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﺣﺎﻟﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻤﺪ ﺧﯿﻠﯽ باهاش ﺣﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﻣﺮﺍﻣﻪ ...قهقههخنده
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

واقعا تو عاشق شدن اطرافیان نقش بسزایی دارن ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

من و تو دو تا پرنده قلب.. تو قفس زندونی بودیم جای پر زدن نداشتیم ناراحت.. ولی
آسمونی بودیم  ابر و بارون‌و می‌دیدیم فرشته.. اما دنیامون قفس بود چشم به
دوردستا نداشتیم .. همینم واسه ما بس بود  اما یک روز اونایی که شیطان.. ما رو
با هم دوست نداشتن تو رو پر دادن و جاتم .. یهدل شکسته [...]

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

پسر : دوست دارم قلب

دختر : خفه شو 

پسر : عاشقتم قلب

 دختر : خفه شو 

پسر : میمیرم واست ماچ

 دختر : خفه شو 

 پسر : فدات میشم ماچ

دختر : خفه شو 

پسر : نوکرتم خوشمزه

 دختر : خفه شو 

 پسر : زنم میشی ؟ متفکر

دختر : جدی میگی؟ چرا که نهنیشخند

 پسر : خفه شوقهقههخنده

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

بقیشم در ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٦ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

اگه خوشتیپ باشه میگن عجب دختر بازیه
اگه خوش تیپ نباشه میگن عجب جوادیه
اگه زیاد بگه دوستت دارم میگن عجب خالی بندیه
اگه نگم دوستت دارم میگن عجب بی احساسه اگه زیاد بخنده میگن نخند واسه کرم دندونات خواستگار میاد  
اگه نخنده که کرم دندوناشون همه میترشن

اگر تیپ بزنند برن بیرون می گن با کی قرار داری؟
اگر لباس های معمولی بپوشن میگن اصلا سلیقه نداری؟
اگر زیاد بگن دوست دارم می گن چه نقشه ای تو سرت؟
اگر نگن دوست دارم میگن پای کس دیگه وسطه؟
اگر زیاد بهشون زنگ بزنند میگن اعتماد نداری؟
اگر زنگ نزنند میگن انگار سرت خیلی شلوغ؟
اگر تو خونه زیاد بخندند میگن دیوونه ای؟
اگر نخندند میگن چه مرگته لندهور؟
اگر شام بخوان میگن همش به فکر شکمتی؟
اگر شام نخوان می گن ذلیل مرده معلوم نیست شام بیرون با کی کوفت کرده

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:متفکر

 چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟سوال

 دلیلشو نمیدونم …اما واقعا دوست دارم ...

 تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟

 چطور میتونی بگی عاشقمی؟قلب

 من جدا دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

 ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 باشه... باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

 صدات گرم و خواستنیه،ماچ

 همیشه بهم اهمیت میدی،

 دوست داشتنی هستی،

 با ملاحظه هستی،

 بخاطر لبخندت،

 دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شدتشویق

 متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

 پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون عزیزم،
گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونمگریه

 گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

 اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود ندارهتعجب

 عشق دلیل میخواد؟

 نه!معلومه که نه!!

 پس من هنوز هم عاشقتم

 نظره تو چیه؟قلب

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات ()

سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید

روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل
بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است .
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را
سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبرگرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!نگران

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

  زندگی تفسیر ۳ کلمه است

 

 خندیدن

 

 بخشیدن

 

وفراموش کردن

 

 پس بخند....ببخش....و فراموش کن!چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت