We RuN ThE NiGhT

only GOD known im ...

سلام به دوستای عزیزم ....

با عرض معذرت باید به دوستای گلم بگم که مشکلاتی واسم پیش اومده  و از اینترنت نمیتونم استفاده کنم به خاطر همین خیلی وقته که وبمو آپ نکردم ... و از این بابت خیلی شرمندتونم امیدوارم که دوستای خوبم منو ببخشن تا اینترنتم راه بیفته زمان میبره .

چشمکقلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٦ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

 قبل از دوست شدن با دختر

وضعیت روحی ------ 100% کاملا سالم و سروحال بدون هیچ مشکلی

وضعیت جسمی ------ 100% سالم و بدون هیچ نقص عضوی

 وضعیت احساسی ---- 100% عاشق و پر احساس

 وضعیت مالی ------- 100% وضع مالی توپ

2 ماه بعد از دوست شدن با دختر

وضعیت جسمی ----- 30% کر شدن بخاطر جیغ های مکرر دختر

 وضعیت روحی ------ 5 % افسردگی روحی و نداشتن انگیزه به زندگی
وضعیت احساسی ---- 3 % نداشتن احساس و عشق بخاطر شکست خوردن در عشق

وضعیت مالی ------ 0 % سرکیسه شدن کامل توسط دختر

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

دخترا به پنج گروه اصلی تقسیم میشن:

‌گروه اول
دخترایی هستند که پسرا رو بدبخت میکنن!

گروه دوم
دخترایی هستند که اشک پسرا رو در میارن!

گروه سوم
دخترایی هستند که جوون پسرا رو به لبشون میرسونن!

گروه چهارم
دخترایی هستند که کاری میکنن پسرا روزی ۱۸ بار‌آرزوی مرگ کنن!

گروه پنجم

دخترایی هستند که به اشتباه فکر میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.

 یادم می‌آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت‌ها شده است؟ در آن وقت، همه‌ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت مربا روی آن بیسکویت‌های سوخته می‌مالید و لقمه لقمه آنها را می‌خورد.

یادم است آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت‌ها از پدرم عذرخواهی کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویت‌های خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت‌هایش سوخته باشد؟ او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی‌کشد!

زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسان‌هایی است که پر از کم و کاستی هستند. در طول این سال‌ها فهمیده‌ام که یکی از مهمترین راه‌حل‌ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛ درک و پذیرش عیب‌های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت‌های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان‌ها رابطه‌ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

من به دنبال توام یکی دیگه دنبال منه 
تو به دنبال کسی هستی که نارو می‌زنه 

ما همه مثل همیم ما همه سرگردونیم 
اونی که عاشقه رو از خودمون می‌رونیم
عشق‌مون کنارمون هست ولی نمی‌دونیم 

اما یه روز میرسه به خودمون برگردیم 
روزی که از همه‌ی آدمکا دل‌سردیم 
قدر لحظه‌های باهم بودن‌و می‌فهمیم 
وقتی که دیر میشه می‌فهمیم چقد بد کردیم 

چی میشه باهم بمونیم خالق افسانه‌ها شیم 
میون رابطه‌هامون دنبال چیزی نباشیم 

کاش بذاریم کینه‌ها از توی قلبامون بره 
از ما که چیزی نمی‌مونه به جز یک خاطره 

عمر ما کوتاه‌تر از اونه که با هم بد بشیم 
کاش بتونیم راه عاشق بودن‌و بلد بشیم 

چی میشه باهم بمونیم خالق افسانه‌ها شیم 
میون رابطه‌هامون دنبال چیزی نباشیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

 

نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی

و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .

 

* * * * * *
* * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چگونه دست دلم را بگیرم ودر کنار

دلتنگیهایم قدم بزنم

در این خیابان

که پر از چراغ و چشمک ماشینهاست

...نه آقایان:

مسیر من با شما یکی نیست

از سرعت خود نکاهید

من آداب دلبری را نمی دانم

 

* * * * * *
* * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

خدایا

این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند

فکری کن

اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

همیشه منتظر کسی باش

که تو رو با همه ی
دیوونگیت و خل بازیات قبول داشته باشه

و تو رو به همه نشون بده و بگه:

این دیوونه خل.....
عشق منه
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

 

منو ببخش تنهام نزار
برای آخرین بار
تنهام نزار
بی من نرو
نگو خدانگهدار
.
 
.
اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شم
اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر
بزرگ نبود
.
 
.
برام بمون
بهونه باش برای دل سپردن
بزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن
.
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم
منو ببخش فقط منو ببخش
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریه

گریهگریه

گریهگریه

گریه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت؛ اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند و هر کدام مشغول زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غم‌خوار زن و شوهر پیر معرفی و از آن‌ها مراقبت می‌کرد؛ اما در عین حال دائم بر سر آن‌ها منت می‌گذاشت و در مورد بی‌وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می‌کرد و خودش را بهترین و دلسوزترین دوست و یاور می‌دانست.

 کم کم حال پیرمرد دگرگون شد و باغبان جوان ترسید که زحماتش هدر رود به همین خاطر مدام به پیرمرد فشار می‌آورد که بابت زحماتش بخشی از باغ و طویله را به نام او کند؛ اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می‌دانست از این کار طفره می‌رفت و در نتیجه اهانت و بدگویی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت می‌گرفت. سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد. باغبان جوان که حرص تصاحب طویله و باغ، او را دیوانه کرده بود نسبت به بیماری مادرش بی‌اعتنایی می‌کرد و می‌گفت که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد و باید بقیه بچه‌ها از او نگهداری کنند. مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی‌رفت و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می‌رساندند تا بهبود یابد.

یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک خواست. شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان، به شدت تحلیل رفته است. شیوانا کمی حرف‌های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت: “تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی و در عین حال از سفره همین آدم‌ها تغذیه می‌کردی. اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می‌کردند حقوق آن شخص مقدار مشخصی می‌شد و بدون اینکه از زخم زبان‌های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند می‌توانستند از مراقبت‌های یک فرد مناسب بهره ببرند.” سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت: “این سکه‌ها بابت زحمت شش ماهه‌ی تو. بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری. قیمت طویله و باغ هم چند صد برابر زحمت توست و دلیلی ندارد که این مرد آن‌ها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهد.”

باغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت: “این درست نیست! بچه‌های این مرد و زن خیلی بی‌وفا و پست هستند. آن‌ها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کرده‌اند و پی زندگی خودشان رفته‌اند و این من بودم که خودم را خوار و حقیر کردم و شش ماه از آن‌ها مراقبت کردم. پس من از فرزندان آن‌ها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق‌ترم!”

شیوانا لبخندی زد و گفت: “وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند. در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی و وقتی خودشان همگی این جا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی. در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد. همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است. تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی‌وفا و طویله نباش. این‌ها شخصی را برای این کار استخدام خواهندکرد. سکه‌هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن. با بقیه پول‌ها هم طویله‌ای کوچک برای خودت دست و پا کن و بی‌جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش، آن‌ها که محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می‌کنند و پی کار خود می‌روند،  محبت منت‌دار و هدف‌دار تو در قبال پدر و مادرشان را نیز به راحتی به فراموشی می‌سپارند.”........

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

 پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

من دیگه خسته شدم بس که چشام خیسه و نم
خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس که شکستم از خودی
توی آیینه خیره شم بگم به چشمام چی شدی؟

 

خسته‌م از حرفای خوب و بی سر و ته، بی‌ثمر
حسرت یه عمر رفته، عقده‌های تازه‌تر

متنفرم از آدمای بی‌مغز و شلوغ
از کتابایی با اسمای قشنگ، متن دروغ

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی
این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی

بات می‌جنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

همه از عشق میگن و باز آبروشو می‌برن
عقل کل نشون میدن، از خودشون بی‌خبرن

مد شده حرفای پوچ و گنده و بی سر و دست
بگو تا کی باید این نمایش‌و دید و نشست

وقتی حتا نمیخوای بازی کنی بازیت میدن
حتا میخوای خودتم که باشی باز نمیذارن

همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد
من دیگه داره از این بازی سیرک بدم میاد

هر چقد زانو زدیم، راه اومدیم دیگه بسه
هرچقد خرد شدیم و دم نزدیم دیگه بسه

عاشق و عارف و درویش و من و تو و خدا
رو به روت وایمیسیم و باهم می‌خونیم هم‌صدا

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی
این بار ایستادیم تا آخرش با کفش آهنی

بات می‌جنگیم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد

نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها

نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است

 

تو می‌مانی در آواز پرستوهای آزاد و رها
آن سوی هر دیوار تو می‌خوانی بهاران با ترنم‌های هر باران

تو می‌بینی گل زیبای باورهای نابت، غنچه خواهد کرد
نهال پاک ایمانت، دوباره سبز خواهد شد
نسیم صبح، عطر آن سلام مهربانت هدیه خواهد داد
و با امواج دریا بوسه بر دستان ساحل میزنی با عشق

تو را با مرگ کاری نیست
تو، خاموشی نخواهی یافت

الهی روح زیبا در بدن داری
تو نامیرای جاویدی

تو در هر شعله می‌مانی تو در هر کوچه باغ عاشقی
با مهر می‌خوانی
و آواز تو راحتی سکوتت رالبان مردمان شهر، می‌بوسد

دوباره عشق می‌جوشدتو چون نوری
سیاهی می‌رود،اما تو می‌مانی ...

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر

پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن

پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی که تحویلشون نمی گیرن

پسر بودن یعنی کادو خریدن برای جی اف

پسر بودن یعنی تا کی مفت خوری می کنی

پسر بودن یعنی پس کی دفترچه آماده به خدمت می گیری

پسر بودن یعنی به زور سیکل داشتن

پسر بودن یعنی بابا پس کی میری برام خواستگاری

پسر بودن یعنی مثل خر حمالی کردن

پسر بودن یعنی چرا کار نمیکنی ... جون بکن دیگه

پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین که ...

پسر بودن یعنی همه مواقع مرد خونه هستی، حتی موقع دزد اومدن

پسربودن یعنی عمراً عزیز دل بابا باشی

پسر بودن یعنی در اول جوونی سربازی در انتظارته

پسربودن یعنی هرروز یک شکست عشقی خوردن

پسر بودن یعنی همه میرن مسافرت و تو باید بمونی و خونه رو بپاییو

اما پسر بودن یعنی هزار بدبختی دیگه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

۱- افغانی ………..صدقه تو شونوم!………….!Sadghe to shonom
2- انگلیسی ……………..آی لاو یو!……………………!I love you
3- ایتالیایی ………………تی آمو!……………………..!Ti amo
4- اسپانیایی …………….ته کویرو !………………………!Te quiro
...5- آلمانی ………….ایش لیبه دیش!………………!Isch liebe dich
6- آلبانی ……………………..ته دوه!……………………....!Te dua
7- ترکی …………….سنی سویوروم!……………..!Seni seviyurom
8- پرتغالی ………………….او ته آمو!………………….!Eu te amo
9- چینی ………………….وو آی نی!………………………!Wo ai ni
10- چکی …………………میلوجی ته!…………………….!Miluji te
11- روسی ………………یا تبیا لیوبلیو!………………!tebya liub liu
12- ژاپنی ……………………آیشیتریو !………………!Aishiteru
13- سویدی …………یاگ السکار دای!…………….!Yag Elskar dai
14- صربستانی ……………….ولیم ته!……………………!Volim te
15- عربی …………………..انا بحیبک!………….!Ana Behibbek
16- فارسی …………….دوست دارم!……………..!Dooset daram
17- فرانسوی ……………….ژ ت آیمه!……………….….!Je t aime
18- فیلیپینی ……………..ماهال کیتا!…………………..!Mahal kita
19- کره ای ……………..سارانگ هیو!…………….!Sarang heyo
20- لهستانی ………………کوهام چو!………………!Koham chew
21- مجارستانی …….…..سرتلک!…. …………………..!Szeretlek
22- ویتنامی ……………….آن یه و ام!………………..!An ye u em
23- یونانی …………………….سغه پو!…………………!Sagha paw
24- یوگسلاوی …………….یا ته وولیم!…………………….!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

سالی ۲۰ میلیارد تومن تصویب میکنن واسه فیلترینگ و سانسور اینترنت...
اون‌ وقت ما با ماهی ۳ هزار تومن وی‌پی‌ان ،می....ینم به اون ۲۰ میلیارد !!
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخرکلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم
گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم
متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد”.

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ،متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

”تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این
موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

درروزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی،غم، دانش عشق و باقی احساسات.

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیرقایقهایشان کردند.

اماعشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

درهمین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت،مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم، مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

”چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”

دانشلبخندی زد و با دانایی جواب داد:

“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

Design By : Mihantheme